|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
این مطلب صرفا جهت خنده است و هیچگونه ارزش دیگری ندارد و پیگرد قانونی هم نیاز نیست.
با تشکر لغزگو
سال 88 : رای من کجاست ؟ سال 89 : اونی که بهش رای دادم کجاست ؟ سال 90 : نون من کجاست ؟ سال 91 : ایران کجاست ؟ سال 92 : من کجام ؟
اون 3میلیارد دلار معروف (3هزار میلیارد تومن) رو که یادتونه ------------------------------------------------- اون با دلار 1000 تومن بود, با دلار 2200 تومن امروز 6600 میلیارد تومن میشه...! خواستم در جریان باشید ! ستاد کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش دهی اختلاس
فقط چند کشور دیگه مونده تا بگیم ، مرگ بر جهان
نمیدونم چرا هنوز آهنگِ پت و مت رو نزاشتن به جای سرود جمهوری اسلامی .
هر وقت از اوضاع فعلی مملکت احساس ترس و نگرانی کردید . . . . ... . خیلی زود برید تلویزیون و روشن کنید و بگیرید شبکه خبـــــــــر اصن یه آرامشی بهتون دس میده که نگــــــــــو حتی ممکنه با آشنا هاتون تو خارج از کشورم تماس بگیرید و بگید پاشن بیان ایران چون همه دنیــــــا به هم ریخته جز ایـــــــران
بعد از گماشتن پليس ارز در ايران بايد كم كم منتظر چيزهاي جديد ديگه اي هم باشيم
پليس ارز پليس سكه پليس گندم پليس برنج پليس نخود پليس لوبيا
الان تازه می فهمیم اصحاب کهف چه حالی داشتن وقتی بیدار شدن دیدن پولشون دیگه ارزش نداره!!!! فقط فرقش اینه که اونا سیصد سال خوابشون برد ولی ما هر روز صبح این حس بهمون دست میده
نصف زندگی مون رو تو ترافیک به سر بردیم، اون یکی نصفشم در تلاش برای کانکت شدن به اینترنت(اینو که واقعاً راست گفته)
رنجنامه یک نوجوان 15 ساله: وقتی یه صحنه ماچ و بوسه از کانالهای ماهواره ای پخش میشه همه اعضای خونواده چهار چشمی منو نیگا میکنن ، انگار که من دارم اون صحنه رو بازی میکنم
درجامعــه ای که ارزش ها عـــوض میشوند عوضـــی ها بــــا ارزش میشوند.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
چندسال پیش یکروز
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.
ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ».
رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه ».
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».
رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».
رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛
گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم». گفتند:« باید متاهل باشی تا به توکار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
 
به نام خدا
همانطور که چند روز پیش تو خبرها خوندیم برادر گرامی فرزاد حسنی خیر مقدم فرمودند و مجری برنامه روز کارگر شدند.
تا اینجا که همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه که یهو فرزاد خان یادش میره که کجا باید شوخی کنه و کجا جدی باشه و کلا کی احساساتش کنترل کند شروع می کنه به شوخی های نه چندان جالب.
خلاصه پس از ماجرایی که آقا فرزاد قصه ما با سردار رادان درست کرد.
حالا نوبت این شد که یکبار دیگر عقلانیت بذار کنار و حرفهایی را در جایی بزند که شایسته نبود.
از شوخی های فرزاد که بگذریم
واکنش برخی آقایون ازجمله استاندار و رییس شرکت پگاه و بعدشم معاونت اجتماعی شهرداری شیراز دیدیم.
هرچند که واکنش این عزیزان قابل تقدیر است اما نوشدارو بعد از مرگ سهراب چه فایده.
اما به نظر ما ریشه این قضیه برمی گرده به برنامه خوشا شیراز
هرچی ملت داد زدند که بابا مجری تهرانی نیارید تو برنامه مرکز فارس.
کسی گوشش شنوا نبود که نبود.
حالا چرا ما اینقدر غریب پرستیم خدا می داند.
خلاصه هرچی دادو بیداد کردیم عامو می شنفتند.
این قضیه با پیروزی برادران خوشا شیراز به اتمام رسید و
به علت اینکه آنقدر مسئولان غیر بومی میان تو استان فارس ، که مسئول استان فارسی نیست که از فرهنگمون دفاع کند.
اما تو مورد فرزاد حسنی خودمون مقصریم.
حالا اگر از مجریان بومی استفاده می کردید چه اتفاقی می افتاد
می میخاسین توریست جذب کنین که خرج میلیونی نثار مجریش کردین
حالا که این اتفاق افتاد عقلانیت حکم میکنه که بشینیم فکر کنیم واول مجریان خوب استانی را شناسایی کنیم و ازشون استفاده کنیم و
اگر ازبین جمعیت بیش از چهار میلیونی استان کسی به قدری فرزاد حسنی نبود بیایید استعدادها را جذب کنید وبرای آینده آموزش بدید.
و یادمان باشد که معنی توسعه یعنی :
ارتقای ظرفیت اجتماعی و اقتصادی یک جامعه برای پاسخگویی به نیازهایشان.
پس مجری غیر بومی توسعه نیست.
از طرفی بزرگترین ضربه مجریان غیر بومی این است که به جوانا ن فارسی القا می کند که شما عرضه ندارید و توانایی یک مجری گری ندارید و این باعث کاهش اعتماد به نفس جوانان خواهد شد.
کاری که کشورهای استعماری در برابر کشورهای جهان سوم انجام میدهند.
پس ما امیدواریم این داد استاندار یک فیگور ژورنالیستی نباشد بلکه با مسئولان شبکه فارس جلسه بگذارد و معنی توسعه را به آنها یاد بدهدو آنها را به سمتی بکشاند که به جوانان بومی استان اعتماد داشته باشند.
به امید آن روز
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
به نام خدای مستضعفین
برای همه مردم تعطیلات خوشایند جز یک گروه.
اون گروه کسی نیست جز دانشجویان خوابگاهی.
آخه تا تعطیلی پیش می آید دانشگاه غذا دادن به دانشجویان را تعطیل می کند.
و خلاصه تمام تعطیلات چه جشن باشد چه عزا برای ما دانشجویان مصیبت است.
پس ما مجبور می شویم قلک هامون بشکنیم تا پولی جمع بشود بریم از سوپرمارکت محله غذای محبوب خودمان یعنی تخم مرغ و مخلفات بگیریم.
تخم مرغ جز غذای جدانشدنی دانشجویان است و طبق نظریه نیوتن تخم مرغ از غذایی به غذایی دیگر حذف نمی شود بلکه مخلفاتش از غذایی به غذایی دیگر تغییر می کند.
تااینجا ماجرای دلسوزانه بود
اما نکته جالب اینکه ما یک شب که در غار خوابگاه خوابیده بودیم صبح بپاخیزیدیم و تصمیم گرفتیم که مانند ماکسیمیلیان اصحاب کهف برویم نان و تخم مرغ بگیریم.

اما وقتی که وارد سوپرمارکت شدیم و قیمت ها را دیدیم سرمان گیج رفت و غش کردیم و پس از لطف صاحب مغازه با یک آب قند به هوش آمدیم.
به محض هوش آمدن هر چه به صاحب مغازه گفتیم به من بگویید من طاقتش را دارم آیا اینجا بورس است که در هر ثانیه قیمت ها تغییر میکند.
که صاحب خانه جواب همیشگی داد و گفت من فقط یک توزیع کننده ام.
و من با جیبی خالی و دلی شکسته به خوابگاه آمدم.
و وقتی در مورد قیمت ها با بچه ها صحبت کردم شک کردیم که دیشب که خوابیدیم آیا یک شب بود یا 33سال .
و مانده بودیم آیا باز هم بخوابیم یا نه اگر خوابیدیم و قیمت ها بالا رفته چه کنیم.
و در این فکر بودیم که امشب بخواهیم یا به خواب ابدی برویم یا همچنان شاهد افزایش بورس وار قیمت ها شویم.
ویا بزودی براثر گرسنگی و فقر زیر پلاسی مندرس در گوشه ای جان به جان آفرین تسلیم گوییم.
لطفا ما را راهنمایی کنید.

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
ازدواج فیس بوکی

دوستی داشتم به قول خودش آخر کلاس.
ما یک روز که حالمون گرفته شده بود و بقول بروبچ دپرس بودیم این رفیق ما پاپیچمون شد و اصرار رو اصرار که چته.
ما که در برابر زبان چربش نتونستیم مقاومت 22ساعته یا 33ساعته کنیم. بالاخره قفل زبان خود را گشوده و راز را به ایشان گفتیم که ما کم کم دلمان هوایی شده و میخواهیم شریک زندگی برای خود پیدا کنیم.
این دوست ما، که خیلی ما را تحقیر میکرد و خود را باکلاس می نامید کلی ما را مورد تمسخر قرار میداد که شما قرون وسطایی فکر می کنید و با ازدواج سنتی خودتون بدبخت می کنید
مام که به شعر سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد توجه نداشتیم کم کم تحت تاثیر حرفای وی قرار گرفتیم و خودباختگی را پیشه خود قرار دادیم و قلاده نامریی وی را بر گردن خود قرار دادیم و تصمیمی کبری وار گرفتیم که رهنمودهای گهربار ایشان را در امر ازدواج سرلوحه کار خود قرار بدهیم.
با رفیق محترم رفتیم برا ازدواج.
ایشان ما را به دنیای مجازی برد و در شبکه ای به اسم فیس بوک افرادی را در روبروی ما گذاشت و به ما فرصت انتخاب داد و که پس از چند لحظه که خود را فردی فهمیده نامید و ما هم بی اعتماد به نفس، برای دختر پیامی گذاشت از وی درخواست ازدواج کرد.
دخترک پس ازمدتی جواب دادو خلا صه خصوصیات عمومی را گفت و خصوصیات ما هم رفیقمان به دخترک گفت.
پایان کار، این دوست ما اعلام کرد که قرار ملاقاتی با دختر گذاشته است.
ما که همچنان ساده لوحی بیش نبودیم قرار را پذیرفتیم.
روز بعد که ما این دختر را دیدیم چشمتان روز بد نبیند دخترک فقط تور عروس را کم داشت آنقدر آرایش کرده بود که ما صورتش را نمی دیدیم.
دخترک به ما گفت برویم سینما.
ما که به اصطلاح برای آشنایی بیشتر رفته بودیم. حالا باید پا در سینمای تاریکی می گذاشتیم که هنوز نفهمیده بودم رابطه سینما رفتن و شناخت برای ازدواج چیست.
رفتیم سنما تاریک بودو ما فیلم آل را می دیدیم.
در حین فیلم به قسمت ترسناکش رسیدیم حالا همه جیغ می زنند ما که برای شناخت قبل از ازدواج رفته بودیم هم جیغ میزدیم که یهو رویمان را برگرداندیدم به طرف دخترک باز هم بیشتر جیغ زدیم شانس آوردیم که قسمتی از صندلی آهنی بود وگرنه الان جن زده شده بودیم و روانه باجگاه.
بعد از فیلم خداحافظی کردیم و رفتیم.
روز بعد برای شناختی دیگر به پارک رفتیم در پارک بعد از وصف گل و گیاه و پرندگان تا اومدیم صحبت کردیم که یهو برادران گشت ارشاد رسیدند و کمی به ما استرس وارد کردند.بالاخره با همه خوب و بدش دخترک از رویاهاش گفت و کاملا احساساتش بیان می کرد طوری که فرصتی باقی نگذاشت حرفی برای مسائل مهم بزنیم.
آن روز هم گذشت
روز بعد برای شناخت ما را به مجتمع تجاری دعوت کرد تو اون مجتمع بود که به
جای شناخت تو رودربایستی قرار گرفتیم و خریدی کردیم.
اما ماجرای روز چهارم به اینجا ختم شد که در کافی شاپ قرار گذاشتیم.
تو اون محیط آنقدر آهنگ رمانتیک گذاشته شد که تحت تاثیر رویاهامون قرار گرفتیم.
روز چهارم هم شناخت خوبی پیدا نکردیم.
ما برا شدیم که با دوستمان مشورتی کنیم که ای دوست باید به فکر تحقیقات محلی باشیم.
که دوست روشنفکر و باکلاس ما پیشنهاد دا که این تحقیقات بسپاریم به دنیای مجازی آن هم از نوع فیس بوکی.
ما که آنقدر تحقیر شده بودیم که ترسیدیم باز هم متهم به امل بودن شویم.سکوت اختیار کردیم.
رفتیم فیس بوک برای همه کامنت گذاشتیم و اعلام کردیم که بنده قصد شریک زندگی شدن بانازی را دارم از کسانی که از وی اطلاعتی داردند به ما ایمیل کنند.
روز بعد که رفتیم امیل را باز کنیم
به به از کلیپ و عکس گرفته تا خاطرات و خبر برای ما ارسال شد که ما دیدیم اداره ارشاد همه اگر جشنواره فیلم و عکس برگزار میکرد به چنین موفقیتی نمی رسید که ما رسیدیم
خلاصه ایمیل ها را که به دختر نشان دادیم دختر خیلی ریلکس به ما اعلام کرد که خب این یک چیز طبیعی تو عصر ازاطلاعات و قرن بیست و یک است.
بعد از این قضیه بود که ما نشستیم با کوکب خانم و خانواده آقای هاشمی و دهقان فداکار ودر کنار خطوط سیم پیام مشورت کردیم و تصیمی کبری واری گرفتیم بیانیه ای صادر کنیم که آقا ما اصلا ازدواج مجازی به بخصوص فیس بوکی نمی خواهیم.
از خیر هر چی علم و پیشرفت گذشتیم بذار همون ننه و آبجی برامون دخترپیدا کنند.
که پس از این ماجرا ما با نظر مشاور معیارهای خودمان را در اختیار خانواده گذاشتیم و آن ها موردها را پیدا می کردند و من می دیدم که یک مورد پیدا کردیم که در طی چند جلسه با نظارت والدین صحبتهایی در مورد ازدواج کردیم که بالاخره عقد کردیم
خلاصه رفتیم که اون دوست باکلاسمون برا مراسم عقد دعوت کنیم
بله فهمیدیم که با نازی جون قصه ما توی پارتی گرفتنشون.
این بود حقیقتی تلخ از ماجرای زندگی ما
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
حجاب
سال ها میگذرد و جامعه کم کم به پدیده ای به اسم حجاب حساس می شود.
از آنجا که ما همه چیزمان دولتی است مردم انتظار دارند که دولت فکری به حال حجاب کند.
ما بران شدیم که برای اینکه دولت چون سلیقه وافری در این امر دارد و معتقد به کار فرهنگی و ریشه ای است فکری به ذهنمان رسید که چگونه در ادارات حجاب را نهادینه کنیم که آن را در اختیار شما قرار می دهیم.
آقا شما بیاید در ادارات در کنار کانکس نگهبانی، کانکسی برای حجاب قرار بدهید و در آن تعدادی چادر گلی تهیه کنید.
توجه شود که این چادر ها توسط ننه اصغر همسایه تو کوچه پایین تر از استانداری بدید که تو سال حمایت از کار ایرانی هم قدمی برداشته باشید.
و نیازی نیست سریع برویم سراغ کشور دوست و همسایه و برادر دینی کنفسیوس مذهبیمان برادران چین چانگ چونگ.
از طرفی به بقیه هم اعلام کنید تا مبادا دیگر زنان خیاط شاکی بشوند و در رسانه ننه کاظم نیوز شما را متهم به رانت اطلاعاتی کنند.
پس از تهیه چادر ها به هر خانمی که وارد اداره می شود بلافاصله یک چادر گلی بدهیم که به سر کند و پس از انجام کار اداری چادر را تحویل دهد. تا فضای اداره توسط برخی شیاطین سانتال مانتال آلوده نشود.
ابتدا هم لازمه که در یک اداره به صورت پایلوت انجام بدید که اگر نتیجه داد به عنوان طرح ابتکاری از استان فارس، در فعالیتهای عفاف و حجاب کشور اول شویم.
به هرحال بهتر از ازاینکه در نرخ بیکاری اول شویم.
این بود نمونه ای از لغز به متولیان عفاف و حجاب
که به جای اینکه با مدیریت عقلی و علمی با تاکید بر آموزه های دینی و استفاده از ظرفیت های داخلی با یک برنامه منسجم و نظام مند فکری، ابتدا در مورد عفاف و حجاب تحقیق کنند، سپس برنامه های استراتژیک و عملیتی طرح کنند.
فقط به فکر این هستند که یک بودجه ای خرج شود و یک گزارشی بدهند و کار را از سر خودشان باز کنند
وما روزبه روز شاهد وضعیت نابسامان می باشیم.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391 توسط لغزگو
|
منبع: تابناک
|